مهدی جان!
من طعم جمعه ها را دوست دارم. هر جمعه بر فراز بلندترين قلّه ها، غروب جمعه غروب انتظار ديگر را به نظاره مي نشينم. دلم غرق انتظار است. چشم هایم گريان از آمدن جمعه اي ديگر و نيامدنت. پاهایم نای رفتن به شنبه ندارد. جايگاهت در قلب من است و دلم خانه عشقت.
آقا جان!
وقتي بيايي، کبوتران سپيد بال انتظارمان را در آبي آسمان ظهورت به پرواز در خواهيم آورد و درخت تنومند انتظارمان به ثمر خواهد نشست.
يا مهدي!
اي مرهم دل هاي شکسته، بيا. بيا و با آمدنت زخم هاي وجودمان را درمان کن.
ديده ام همراه با حنجره تاول زده سرود ظهورت را زمزمه مي کند و اجابتت را التماس.