تبليغاتX
به نام عشق
 

حیدربن ایوب گفت:

 

در شهر مدینه در محلّه قُبا جمع بودیم. محمدبن زید بن علی معمولاً در ساعت معینی نزد ما می‌آمد؛ ولی این بار تأخیر كرد، به او گفتیم: ‌قربانت گردیم! چه چیز باعث شد كه تأخیر كنی؟ گفت: امام كاظم علیه‌السلام امروز هفده نفر از سادات از جمله مرا، فراخوانده بود و همگی ما را شاهد گرفت كه پسرش علی وصی و وكیل اوست. چه در زنده بودن او و چه بعد از فوتش، و گفتار او (علی) را تماماً در مورد خودش قبول دارد چه به نفع حضرت حكم كند چه بر ضرر ایشان»، سپس محمدبن زید ادامه داد: «حیدر! قسم به خدا كه امروز امامت را برای او قرار داد و شیعیان بعد از ایشان به او معتقد خواهند شد.» حیدر گوید: «گفتم: خداوند او را زنده نگاه خواهد داشت، این چه حرفی است!؟ «محمد گفت: «وقتی او را وصی خود قرار داد یعنی امامت را به او واگذار كرده است»،‌ علی بن حكم گوید: حیدر با شك در امامت حضرت رضا علیه السلام از دنیا رفت.»

نگاشته می شود در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 9:3 توسط شیفته |

 

صدای پایی که از دور نزدیک می شد من رو به خود آورد،

حس کردم صدای پا آشناست،

این صدا رو بارها شنیده بودم!

ناگهان تمام خاطراتی که فراموش شده بود،

دوباره زنده می شد،

دوباره پریشانی،

دوباره سر در گم ماندن برای زندگی!

یه لحظه چشم هام رو بستم تا بتونم تمام اون خاطرات رو به طور کامل بیاد بیارم!

همین که خواستم افکارم رو متمرکز کنم صدایی بلند رشته افکارم رو پاره کرد.

ـ بلند شو باید با من بیای.

*

*

*

 


 

نگاشته می شود در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 9:43 توسط شیفته |

دوستت دارم

وقتی بیای میخوام برات یه تاجی از گل بسازم

از راهه رودخونه بیا؛میخوام برات پل بسازم

دل شکستمو میخوام به جای اسفند بریزم

بگردونم دورسرت؛ قابل نداره عزیزم

با مژه هام میخوام بیام راه تو رو جارو کنم

برفای غریبتو میخوام از رو نگات پارو کنم

میخوام واسه اومدنت تو کوچتون گل بپاشم

فکر میکنی نگام کنن؛ اگه که پیش تو باشم؟

همه کم و بیش میدونن؛دیونتم خیلی زیاد

کافیه من یه بار بگم؛ اون که میخوام داره میاد

من میسازم با هرچی هست؛هرچی داری یا نداری

برای من همیشه؛ تو یه حس موندگاری

 

 

نگاشته می شود در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 13:53 توسط شیفته |

ابراز خشم در مقابل رژیم صهیونیستی ! (عکس طنز)

 

نگاشته می شود در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 7:38 توسط شیفته |

خبر ناگوار...

مرد ثروتمندی مباشرش رو برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه مباشر از او پرسید:
-جرج از خونه چه خبر؟
-خبر خوشی ندارم قربان، سگ شما مرد.
-سگ بیچاره... پس مرد. چه چیز باعث مرگش شد؟
-پرخوری، قربان!
-پرخوری؟ مگه چه غذایی بهش دادین که تا این اندازه دوست داشت؟
-گوشت اسب، قربان؛ و همین باعث مرگش شد.
-این همه گوشت اسب از کجا آوردین؟
-همه ی اسب های پدرتان مردند قربان!
-چی گفتی؟ همه ی اونا مردن؟
- بله قربان. همه شون از کار زیادی مردن.
-برای چی این قدر کار کردن؟
-برای اینکه آب بیارن قربان!
-گفتی آب؟ آب برای چی؟
-برای اینکه آتیش رو خاموش کنن، قربان!
-کدوم آتیش رو؟
-آه قربان! خونه ی پدر شما سوخت و خاکستر شد.
-پس خونه ی پدرم سوخت! علت آتش سوزی چی بود؟
-فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد، قربان!
-گفتی شمع؟ کدوم شمع؟
-شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتون استفاده شد، قربان!
-مادرم هم مرد؟
-بله قربان. زن بیچاره بعد از وقوع اون حادثه، سرش رو زمین گذاشت و دیگه بلند نشد، قربان!
-ها؟! کدوم حادثه؟
-حادثه ی مرگ پدرتون، قربان!
-چی؟ پدرم هم مرد؟
-بله قربان... مرد بیچاره همین که اون خبر رو شنید زندگی رو بدرود گفت، قربان.
-کدوم خبر؟
-خبر های بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیشتر از یک سنت هم توی این دنیا ارزش ندارید قربان...!!!!!!!

نگاشته می شود در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 13:53 توسط شیفته |

 

چه زيباست بخاطر تو زيستن ...
 
 
و براي تو ماندن... به پاي تو بودن... و به عشق تو سوختن


 


 و چه تلخ و غم انگيز است دور از تو بودن و براي تو گريستن ...


 اي کاش مي دانستي بدون تو مرگ گواراترين زندگيست ...



بدون تو و به دور از دستهاي مهربانت زندگي چه تلخ و ناشکيباست ...



چه زيباست بخاطر تو زيستن ...



ثانيه ها را با تو نفس کشيدن ... زندگي را براي تو خواستن ...



چه زيباست عاشقانه ها را براي تو سرودن ...



  بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگي...  



 چه زيباست بيقراري براي لحظه ي آمدن و بوئيدنت ...



براي با تو بودن و با تو ماندن ... براي با هم يکي شدن ...



کاش به باور اين همه صداقت و يکرنگي مي رسيدي



اي کاش مي دانستي مرز خواستن کجاست ...


و اي کاش مي ديدي قلبي را که فقط براي تو مي تپد ...

دوست دارم


نگاشته می شود در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 13:46 توسط شیفته |
درباره وبلاگ

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس ... هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم .. با تويي كه از كنارم گذشتی... و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است!!!؟؟؟

پیوند وبلاگ
دانشگاه خيام
فقط بيا تو
راز باران
چی بگم
تکه روزنامه ها-عکس-تمبرهای 40 سال پیش
عشق آتشین
شب نیلوفری ( فصل دوم )
Delna paradise
lovers way
تب عشق
ناشناس اما عاشق
به اميد او نوشتن!
در جستجو عشق
دنیایی پر عشق تنها
گل آفتابگردون هر روز به انتظار دیدن یاره
غزل فروش
ایران کوچک
ساده بگم
کامپیوتر واینترنت
محصل کوشا
*ღ*وبلاگ تخصصی امـير پسر جيگوله شيراز*ღ*
درو باز کن
تقدیم به بهترینم
پژمان و عشق
مقالات
فقط استاد محسن چاووشی
.::ترفندهای کامپیوتر::.
شب بارانی
فراموش شده
این نیز بگذرد
دلشکسته
▌▌ شکس ▌▌
دلنوشته هاي خط زده
ویرانگران مدرسه
یک نفس پر شعر
×@×لیلینا اتیش پاره×@×
سامانه مرواريد
پیش بینی فوتبال ال جی نود با جایزه نقدی
دانلود رایگان
تنها
گیتار فلامنکو
چاه رقیه
ایرانیان سوئد
قالب های JAY-Rch
دانلود و تفریح 3 جانبه
تسبیح
MiNi joooooooooon
اس ام اس بازار
یاد یاران 5 دی بم
جدیدترین اطلاعات ومقالات کامپیوتر
گل من باغچه نو مبارک
گدای نگاه قاصدک
اندیشه بزرگ
آسمون ما
ستاره های قرمز
░▒▓█ تــــــرفند بــــــازار █▓▒░
هری پاتر
استاذنا آیت الله حاج شیخ جواد مروی
گروه دوستان
انجمن علوم سیاسی
همه چیز درباره موسیقی
آسمانی
عاشق شبنم
ღ•*•ღ یک سکوت و یک نگاه ღ•*•ღ
بهرام رادان ستاره سینمای ایران
علی دانلود - بهترین ها
مهدي علمي نيا كارگردان، نويسنده و تهيه كننده ايران
دل شیفته
طرفه
یاد یاران دل
الفاتح
همه جوره
گلبرگ مغرور
شعر داستان حکایت
Thanks For

Wallpapers


powered by
BLOGFA.COM

دريافت كد ستاره باران وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

تصاوير تصادفی

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس