بیا تا برویم
محرمه ...
همه کمدهاشون رو زیر و رو می کند تا یه لباس مشکی
پیدا کنند و ۱۰ روزی به تن داشته باشند ...
برای خیلی ها این کار فقط یه عادته!
مثل یه شعار !! که می تونه پشتش شعور باشه ...
یا می تونه فقط لقلقه زبون!!!
می تونه یه دنیا حرف باشه ... یا یه ژست خالی و پوچ !
امشب خیلی ها ... کمدهاشون رو بیرون می ریزند دنبال یه پیرهن مشکی ...
پیرهن رو ولش کن !!
بیا اول گوشه دلهامون یه پارچه سیاه آویزون کنیم ...
و در کنارش یه پارچه سرخ ...
بیایید امسال بخواهیم این اتفاق به روحمون عرضه بشه.
بیایید امسال بشنویم و بفهمیم.
بیایید کمی تخیلمون رو به کار بیندازیم.
یک کم بیش تر و فراتر از تخیل های فانتزی روزمره مان.
و ادراک کنیم که این روزها چه اتفاقی داره می افته.
نمی خواهید بگید که این اتفاق بزرگ یک بار در تاریخ افتاد و رفت و تمام شد؟
کیه که خوب گوش کنه و نشنوه "هل من ناصر" را هنوز هم؟
اول:رخصت
سیاه می پوشی می آیی می نشینی کنارم کنارش.
امشب هم میان این همه رنگ سیاه را انتخاب کرده ای سینه را آماده کرده ای.
اشک می ریزی سینه می زنی هروله می کنی!
امروز هم میان این همه جا این خانه را انتخاب کرده ای یا الله گفته ای و آمده ای
نشسته ای این گوشه.
گوش می دهی ضجه می زنی دعا می کنی بلند می شوی که بروی.
این بار هم ذکر رفتنت خنده است و گاهی قهقهه خوش آمدید فردا شب هم تشریف بیاورید.
دوم:غربت
غربتت را باور کرده ایم غربنش را غربتمان را از او قرابتمان را به او نه.
غریبش کرده ایم برای غربتش گریه کرده ایم برای غریبیمان قیام کرد.
غریبمان می دانست باور نکردیم.
باور داریم ایمان آورده ایم تا آخر هم پایش مانده ایم!
سوم:همت
ساکتی! این جا نشسته ای که چه؟!
آن قدر رفته ای و برگشته ای بین این دسته ها که نمی دانی کجا می روند
چرا می روند؟برای که می روند؟
راه بیفت! از کاروان عجیب عقب مانده ای.
بیا تا برویم ...
|